از غریب آشنا تا هویت نوین
محمد طباطبایی

از غریب آشنا تا هویت نوین:
تحلیلی بنیادی بر الگوهای پنهان همچون «زیبای خفته در ضمیر ناخودآگاه»
:::
مقدمه
در وضعیت خطیر حال حاضر ایران بسیار ارزشمند و امیدوارکننده است که جامعۀ ایران از رؤیای دستنیافتنی دیرینهاش و غمگساری بهخاطر اشتباهات گذشته عبور کرده است و آرزویش روزبهروز بیشتر به باور و خواست روشن جامعه تبدیل میشود. بسیار حائز اهمیت است که در این دوران از تمام تواناییها و پتانسیلهای موجود جهت احیا و بازسازی بنیادین کشور استفاده شود. زیرا حکومت نالایق، نادان و بیدانش جمهوری اسلامی تنها انرژی و توان خود را صرف صادرکردن ایدئولوژی مذهبی و تروریستی خود کرده است و در پی آن، نهتنها فضایی برای رشد، تکامل، تحول، پویایی، بازنگری و الگوپذیری سازنده ایجاد نکرده بلکه به صورت آشکار هرگونه دگراندیشی را که مقابل ایدئولوژی مافیایی آنها قرار میگیرد سرکوب کرده و آن را تحت عنوان «دشمن» و «غربزدگی» در جامعه پراکنده ساخته است. شاید عنوان «دشمن» در این راستا بیجا نباشد، زیرا هر نگرشی که در جامعه تحول، نوآوری، افزایش خرد، پرسشگری، روشنفکری و روشنگری را توسعه دهد، بهعنوان نیروی خطرناک یا همان «دشمن» برای آنها شناخته میشود.
موجهای مهاجرت و فرار مغزها
در پی تحولات اجتماعی و سیاسی سال ۱۳۵۷، جنگ فرسایشی هشتساله میان ایران و عراق، افزایش فشارهای اجتماعی، اقتصادی و افزایش روزافزون خفقان سیاسی و زیستمحیطی در پی سالهای بعد موجب شد که بسیاری از افراد امید خود را برای بازگشت به میهن از دست بدهند. بهویژه در دو دهۀ گذشته، گروهی دیگر از نیروهای جوان نیز امید به آیندهای بهتر در میهن را از دست دادهاند و این امر موجب پیدایش موجهای جدید مهاجرت و فرار مغزها بهخصوص در دهههای اخیر شده است.
در دیاسپورای ایرانی در دهههای گذشته شاهد آن بودهایم که بسیاری از نیروهای جوان، برای ساختن آیندهای بهتر و با امید به روزگاری روشن، راهی کشورهای غربی شدند. در پی این تحولات، بسیاری از نیروهای متخصص، متفکر و دانشپژوه در حوزههای مختلف علمی – اعم از بهداشت، درمان، پزشکی، اقتصادی، تکنولوژی، مهندسی، عمران و شهرسازی و حتی علوم اجتماعی نظیر جامعهشناسی، فلسفه و مدیریت – برای کسب دانش در فضایی آزاد و یا بهرهگیری از تواناییهای خود، به دیگر نقاط جهان، بهویژه کشورهایی چون آمریکا، کانادا، انگلیس، آلمان، فرانسه و اتریش مهاجرت کردند.
شاید یکی از عوامل تعیینکننده در ادغام مهاجران ایرانی در کشورهای میزبان این است که آنها برای شرایط مناسب و مطلوب رشد و پویایی، کسب دانش و افزایش سطح علمی و ارتقای کارایی فردی ارزش قائل هستند. در چنین فضایی، نوعی اجبار برای ترک وطن و بهاصطلاح مهاجرت و آغاز زندگی جدید در سرزمینی دیگر شکل میگیرد که از آن با واژۀ «دیاسپورا» یاد میشود؛ واژهای که ریشه در زبان یونانی دارد و بهمعنای «پراکندگی» است. این واژه امروزه برای هر گروه قومی و ملیتی به کاربرده میشود که در سرزمین دیگری سکنا گزیده است؛ هرچند ابتدا برای توصیف پراکندگی یهودیانی به کار برده شده است که از سرزمین خود رانده شده و در سراسر جهان پراکنده شدهاند. این دیاسپورا، چه بهصورت اختیاری و آگاهانه بوده باشد و چه از روی جبر و ناخواسته باشد و موجب ترک سرزمین مادری شود، رابطهای ویژه و بخصوص را با هویت پیشین به وجود میآورد. نیاز و انگیزه برای ارتباط با جامعۀ جدید از یکسو و پیوند درونی و عاطفی با زبان، فرهنگ و هنر گذشته از سوی دیگر، میتواند منجر به چالشی هویتی گردد.
چالش هویت دوگانه و مکانیزمهای دفاعی
در پی شکلگیری هویتی نوین در خارج از میهن و در دل جوامع میزبان، مهاجران در تلاشاند تا از یکسو خود را با شیوۀ زیست جمعی در کشور میزبان هماهنگ سازند و از سوی دیگر سعی بر آن دارند که پل ارتباطی با ریشههای هویتی خویش و پیوند عاطفی و فرهنگی گذشتۀ خود را حفظ کنند. این تعامل دوسویه، چالشی روانی و ذهنی برای شکلگیری «هویت دوگانه یا چندگانه» ایجاد میکند که در آن افراد براساس نیازهای روانی، آگاهانه یا ناخودآگاه، ظرفیتهای سازگاریپذیری و همچنین ساختار فکری و شخصیتی واکنشهای متفاوتی را بهعنوان مکانیزمهای دفاعی بهکار میگیرند.
از نگاه روانپویشی، این فرآیند را میتوان بهمثابۀ گفتگویی درونی میان «خود» و «دیگری» در نظر گرفت. در چنین شرایطی فرد و یا یک گروه از مهاجران در چالشی درونی میان هویتهای نهادینهشده در خود (introjection) و ارزشهای نوشناخته و ناآشنا در جامعه (projection) قرار میگیرد. در این کشمکش درونی سعی بر آن دارد که تعادلی پویا بین این دو نیرو برقرار کند. مولانا این تعارض درونی انسان را که به آن ناخودآگاه متعارض نیز میتوان گفت در دفتر ششم مثنوی معنوی چنین بازگو میکند:

از نظر روانکاوی تحلیلی این چالش درونی توسط فرآیندهای ناخودآگاه روانی (مکانیزمهای دفاعی روانی) به صورت خودکار اداره میشوند و در جهت محافظت از فرد در برابر اضطراب، استرس، نگرانی و احساسات ناخوشایند برمیآیند. برای کاهش این اضطراب درونی برخی از مکانیزم «همانندسازی» (identification) استفاده میکنند تا بهسرعت خود را با فرهنگ جدید هماهنگ سازند، تا اضطراب جدایی و غربت تنهایی ناشی از فرهنگ اصلی را کاهش دهند. فرد با ادغام شدن در فرهنگ جدید، احساس امنیت روانی و تعلق میکند. گروهی دیگر با ایجاد جداسازی و «دیوارکشی عاطفی» (isolation of affect) فاصلهای دفاعی میان خود و محیط پیرامون ایجاد میکنند تا از آسیبپذیری هویت نهادینهشده و ترس از دست دادن آن محافظت کنند.
این احساس «اقلیت بودن» و عدم احساس «شناخته شدن و یا بهرسمیت گرفته شدن» شامل دو روی یک سکه است: از یکسو باعث طرد شدن و آسیب به خودارزشمندی میگردد، از سوی دیگر، نیاز به تعیین و مشخص کردن جایگاه خود در جامعۀ جدید، میتواند به عاملی برای رشد و تحول درونی تبدیل شود. این فرآیند، که با مفهوم انعطافپذیری نفسانی نیز قابل تبیین است، موجب افزایش نوعی تابآوری (resilience) و توانایی سازگاری خلاقانه با موقعیتهای چالشبرانگیز در کشور میزبان شود. ایجاد فضایی بین دو فرهنگ که در پیوند آنها هویتی پویا و متحرک، رشدپذیر با تکیه بر ریشههای نهادینهشده تشکیل میگردد که نه کاملاً از آن «خود» است و نه کاملاً از آن «دیگری».
نظریهپردازانی چون اریکسون این ساختار درونی را «سازهای» عنوان میکنند که ازطریق آن، احساس ایمنی و آشنایی درونی در فرد شکل میگیرد و آن را «سرمایۀ درونی» مینامند. بنابراین، تأثیرات فرهنگی و اجتماعی، همراه با کشمکشهای درونی برای دستیابی هویتی مستحکم، پایدار، پویا و انعطافپذیر و چند بُعدی، امری اجتناب ناپذیر است. همچنین نظریهپردازانی چون استوارت هال نیز، شکلگیری هویت را در بستر مهاجرت و تحولات فرهنگی مطرح و بررسی میکنند و آن را فرایندی پویا، متغیر و چندبُعدی میدانند.
نقش آیینها بهعنوان ابژۀ انتقالی
مهاجرتهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ نسبت به دوران پس از انقلاب انگیزههای متفاوتی داشته است و اکثر مهاجرانِ این دوره برای تحصیل یا تجارت به کشورهای غربی رفتهاند، در حالی که مهاجرتهای پس از بحران ۱۳۵۷ بیشتر با انگیزههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی صورت گرفتهاند. پس از آن نیز با بروز بحرانهای پیدرپی، طیفهای دیگری از ایرانیان در کشورهای مختلف سکونت گزیدند. هرچند جامعۀ ایرانیان خارج از کشور در مقایسه با دیاسپورای یهودی که دارای پیوند قومی، یکپارچگی نهادی و عاطفۀ جمعی است، از این ویژگیها برخوردار نیست (و شاید چنین مقایسهای چندان بجا نباشد) اما دیاسپورای ایرانی سعی بر آن داشته است به سهم خود رابطۀ عاطفی و دیرینۀ خود را با «هویت سرزمین مادری» بهشکل «ناخودآگاه جمعی» حفظ کند. این پیوند با «ایران آرمانی» از طریق برگزاری برخی آیینهای نمادین فرهنگ ایرانی همچون جشن نوروز، جشن مهرگان، جشن چهارشنبهسوری و شب یلدا تداوم مییابد و حفظ میشود.
همچنین به تعبیر وینیکات، این آیینها بین «من» و «ما» و «دیگری» و همچنین بین «اینجا» و «آنجا» پیوند ایجاد میکنند. به تعبیر او این آیینها نقش «ابزار انتقالی» را ایفا میکنند. شاید بتوان به زبان دیگر نقش این اشیا را بهعنوان پل ارتباطی بین فاصلۀ محیطی و روانی با سرزمین مادری دانست. برگزاری و ارزشمند قلمداد کردن این مراسم، خود نوعی مقابله در برابر ازهمگسیختگی هویتی به شمار میرود که در آن ضمیرناخودآگاه این «جدایی» را چنین آشکار میکند: «چو ایران نباشد، تن من مباد». این بازگشت عاطفی به آیینها و سنتهای گذشته که در ضمیر ناخودآگاه و حتی خودآگاه «خارجنشینان» نوعی بازگشت به «رحم فرهنگی» شمرده میشود، که در اعماق وجود و در لایههای عمیق روان نهفته شدهاند. این رابطه با «غریب آشنا» و یا «آشنای بیگانه» بهعنوان «سرمایۀ درونی» و یا «وطن درونی» موجب تغذیۀ روان میگردد و از گسستگی این ابژۀ درونی جلوگیری میکند.
دیالکتیک خودِ مهاجر و خودِ ریشهدار
بنابراین میتوان از منظر نگاه دیالکتیکی هگل، «خود مهاجر» و «خود ریشهدار» را چون دو قطب متقابل در نظر گرفت که در پی شکلگیری هویتی جدید هستند که ریشهها را در افقی تازه و خودآگاه محافظت و ادغام میکند. نیاز به معنابخشی و تداوم با داستان زندگی گذشتۀ خویشتن از بحران هویتی جلوگیری میکند که در ضمیر خودآگاه «خود را در برگزاری جشن نوروز» نمایان میسازد. اگر این فضا را با در نظر گرفتن نظریۀ «استوارت هال» بهعنوان پتانسیل و فرایندی پویا، متغیر و چندبُعدی در نظر بگیریم و مورد بررسی قرار دهیم، میتوان فضایی برای خلاقیت، پیدایش هویتی جدید، شناخت نیازهای درونی و ایجاد پیوستگی بین ارزشها و باورها دانست. چنانچه این تعادل برقرار نشود و یا نیاز به آن در فضای فرهنگی خانواده ارج نهاده نشود و یا به صورت افراطی بر روی یکی از این دو قطب تمرکز گردد، میتواند واکنشهای متفاوتی را در نسل دوم یا نسل سوم پدید آورد که انتقال این میراث و پیوند فرهنگی دچار چالش گردد. این نگرش به ما کمک میکند تا درک تازهای از تنوع فرهنگی، ارزشهای درونی و فرهنگ گروهی داشته باشیم و در پی پدیدههایی چون مهاجرت، جهانیشدن و تنوع فرهنگی آگاهانه و فعالانه در شکلگیری هویت چندگانۀ خود سهیم شویم و آن را بهعنوان فرصتی برای شکلگیری، رشد و تکامل فردی و اجتماعی خود در نظر گیریم.
تقویت رابطۀ فرهنگی میان «دیاسپورای ایرانی» و «سرزمین مادری» ایران
بر اساس نکتههای گفتهشده در سطرهای بالا میتوان پرسشهای گوناگونی در ارتباط با رابطۀ عاطفی و روانی میان دیاسپورای ایرانی (مهاجران و تبعیدیان) و سرزمین مادری مطرح کرد: چگونه میتوان از نیروی دیاسپورا بهعنوان یک پتانسیل (نیروی نهادینه) جهت ارتقا و توسعۀ جامعۀ مادری استفاده کرد؟ چه مسئولیتی بر دوش دیاسپورای ایرانی قرار دارد؟ چگونه میتوان احساس تعلق را تقویت یا بازسازی کرد؟ چگونه میتوان چالش میان هویت شکلگرفته، انسجام جمعی، احساس عاطفی و تعلق به رحم فرهنگی را پشت سر گذاشت؟ آیا هویت چندگانه با پشتوانۀ دیاسپورایی در سرزمین مادری یک ارزش است و میبایست آن را بهعنوان فرصت تقویت و نهادینه کرد؟ چگونه بهکارگیری نیروهای دیاسپورا، جامعه را به سوی پیشرفت سوق میدهد؟
تقویت رابطۀ فرهنگی میان دیاسپورا و جامعۀ مادری، رویکردی جامع و چندبعدی است که در آن بازتعریف زنده و پایدار ارتباط، هویت و همکاری اهمیت ویژهای دارد. لازم است گفتمان هویت مهاجر و هویت مادری از تقابل فاصله بگیرد و جای خود را به هویتی پویا، متغیر و ریشهدار بدهد.
قویت احساس تعلق: احساس تعلق نباید صرفاً با نگاهی نوستالژیک تقویت شود. نگاه قضاوتگر یا یکسویه باید جای خود را به گفتگوی چندنسلی و چندصدایی بدهد تا احساس تعلق دوباره شکل گیرد و «خانۀ فرهنگی مشترک» بر مبنای احترام و تجربه بنا شود. بسیار حائز اهمیت است که افراد دیاسپورا، سرزمین مادری – به عبارت دیگر «وطن» – را تنها بهمثابۀ گذشتۀ خود در نظر نگیرند بلکه با ایجاد رابطهای مثبت و ارزشمند، آن را بهعنوان «ریشۀ خود» بازسازی کنند. بازگویی و برگزاری جشنهای ملی و شفافسازی ریشههای این جشنها، میتواند پیوند عاطفی با گذشته و حافظۀ جمعی را بازآفرینی کند.
ایجاد فضای گفتگو و افزایش همدلی: با بنای پلهای عاطفی دوسویه امکانپذیر است. دلتنگی نبایستی تنها از سوی مهاجران وجود داشته باشد و از داخل کشور نیز نباید با نگاه انتقادی، حس رقابت و یا حتی انتقامجویی همراه شود. بلکه ایجاد فضای گرم و عاطفی میتواند حس تعامل میان شهروندان داخل کشور و مهاجران خارج را تقویت کند. نکتۀ اساسی در تمام این تلاشها، رعایت عدالت و تنوع است. فرهنگ مشترک بهتر است به صورت واقعبینانه و همهشمول بازنمایی شود. فرهنگ اگر قرار است پیونددهنده باشد، باید تصویر جامع و زندهای از جامعۀ مادر و دیاسپورا ارائه دهد.
هویت چندلایه، فرصتی طلایی: از دیگر نکات حائز اهمیت در این راستا این است که دیاسپورای ایرانی در طی زمان و تحت تأثیر جامعۀ جدید، دارای «هویت چندلایه» شده است. این هویت میتواند بهعنوان فرصت طلایی برای توسعۀ کشور استفاده و به کار گرفته شود. براساس نظریۀ «استوارت هال» مهاجران با این «هویت ترکیبی جدید» میتوانند در ساماندهی و یافتن راهحلهای جدید، نظریهها و دیدگاههای نوینی ارائه دهند. در کنار آن از احساس جدایی و بیریشگی کاسته میشود. با بهوجود آمدن چنین بستری نقش مسئولیتپذیری و همبستگی جمعی افزایش مییابد.
شناخت غم دوری از وطن: ایجاد فضایی امن که در آن غم دوری از وطن بهعنوان احساسی طبیعی به رسمیت شناخته شود، بسیار حائز اهمیت است. مهاجران باید این تجربه را به دست آورند که این احساس نه تنها ضعف نیست، بلکه احساسی کاملاً انسانی است که از نگاه روانشناختی نیز مورد توجه قرار میگیرد.
توسعۀ ارتباط نسلهای بعدی: با فراهم آوردن بازدیدهای فرهنگی و توسعۀ ارتباط فرزندان نسل دوم و سوم دیاسپورا، میتوان کنجکاوی و پرسشگری را در آنان افزایش داد و در پی آن، حس افتخار و تعلقپذیری بیشتری شکل میگیرد.
در پایان میتوان چنین بازگو کرد: احیای رابطۀ فرهنگی نباید صرفاً بر گذشته تکیه کند، بلکه باید آیندهمحور و پویا و خلاق باشد. زیرا فرهنگ نه فقط میراث گذشته بلکه متغیر است و با توجه به رویکرد گیرتز فرهنگ باید تجزیه و تحلیل شود، نه فقط مشاهده. در پی آن درک زمینهها، روابط و فرهنگ به شکل یک علم تفسیری معنا پیدا میکند. وقتی دیاسپورا و جامعۀ مادری اهداف مشترکی برای سبک زندگی و نوآوری تعریف کنند، فرهنگ به بستری برای خلق دوبارۀ هویت تبدیل میشود و حس تعلق از دل همکاری و خلاقیت زاده میگردد. چنین نگاهی میتواند دیاسپورا را از جایگاهی حاشیهای یا صرفاً نوستالژیک خارج کرده و به نیرویی الهامبخش، منتقد، سازنده و شریک فرهنگی پویا در شکلدهی آیندۀ جامعۀ مادری بدل کند.


